95.06.31
-
تاریخ: 1404/9/25 ساعت: 15:11
95.06.31 چهارشنبه یعنی دو روز قبل، میصم و مامان و باباش رسما اومدن خونه ما و حرفای نهایی خواستگاری رو زدن،از قبل من و میصم قرار گذاشته بودیم واسه مهریه، واسه این نگران نبودیم، ولی خب بهرحال دیدار اول خانواده ها بود و استرس بالا بود،میصم از روز قبل کت و شلوار طوسی و بلوز سفیدشو آماده کرده بود و منم ی...
ادامه ی زندگی
-
تاریخ: 1404/9/25 ساعت: 15:11
ادامه ی زندگی بعد از چند سال دوباره اومدم اینجا، واقعا دفترخاطراتم هست، حالا دوتا بچه دارم یک دختر دو ماهه هم دارم، هنوووز دفاع نکردم، مقاله هامو نوشتم داره ویرایش میشه ولی استادم خیلی اذیت میکنه و گیر میده، دیگه بیشتر از این اگر بگذره اجازه ی دفاع نمیدن. خوبه حداقل آموزش و پرورش قبول شدم و حقوق ناچ...
زندگی زیباست ۱۴۰۱/۸/۶
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 17:23
۶ سال و یک ماه از عقد من و میصم گذشته، تو این مدت خیلی عوض شدیم، هم من هم میصم، حالا دیگه یک پسر ۲ سال و ۲ ماهه داریم، هنوز دارم دکتری میخونم ولی دیگه از تهران اومدن ناراحت نیستم، اتفاقا خیلی دوست دارم تهران زندگی کنم، به لطف مامان و خواهرم و به پشتوانه میصم روزای قشنگ و پر خاطره ایی داشتم تو تهران،...
98/4/3
-
تاریخ: 1398/8/30 ساعت: 16:51
در استانه گرفتن یکی از مهمترین تصمیمات زندگیک هستم و واقعا موندم سر دوراهی.نمیدونم چه کاری بهترهکاش میشد ادم برای یک لحظه به اینده میرفت و میدید ایا تصمیم که میخواد بگیره به نفعش هست یا نهمیخوام دکتری
(2) 98/4/3
-
تاریخ: 1398/8/30 ساعت: 16:51
امشب یاد تموم ارزوهام افتادم که بهشون نرسیدم. دوست دارم اینجا یادداشتشون کنم تا همیشه یادم باشه بذای بچه هام حداقل بتونم براورده کنماز تولدهام بگم که دوست داشتم همیشه برام جشن بگیرن مخصوصا بعد از ازدو
۹۸/۷/۱۹
-
تاریخ: 1398/8/30 ساعت: 16:51
نمیخوام هروقت ناراحتم بیام اینجا، دوست دارم اینجا هم خوشی هامو ثبت کنم هم ناراحتی ها، ولی چه کنم که هر وقت دلم میگیره و کسی نیست که واسش درد دل کنم یاد اینجا میافتم، الانم بدجور دلم گرفته.نمیدونم چرا
۹۸/۱/۲۱
-
تاریخ: 1398/1/25 ساعت: 20:28
سال جدید شروع شده و من هنوز دارم میام تهران و از میصمم دورم، هرچی بیشتر از زندگیمون میگذره بیشتر دوستش دارم دلم براش بیشتر تنگ میشه، امروز دلم خیلی گرفته بود اینقدر که تصمیم گرفتم انصراف بدم و برم خون
97/3/2
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:26
مکان: تهران، خیابان جمهوری زمان: عصر چهارشنبه، ماه رمضون تنها (فروه هست) بدون میصم، تو یه خونه ی کوچیک وسط تهران، من اینجا چیکار میکنم اخه مگه نباید الان سر خونه و زندگیم باشن، کنار شوهرم، تو آشپزخون
97.4.10
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:26
بازم تنهام، اینبار تو خونه ی خودم میصمم رفته زابل حدودا یک هفته ست رفته کمک داداشش و منو تنها گداشته، نکنه سرنوشت ما همیشه دوری باشه، اخه این چه زندگیه هست، حالا که من هستم اون نیست. دوست داشتم این ما
97/6/4
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 19:26
خدایا میشه یه روز این سختی ها تموم شه و من تو خونه ی خودم با خیال راحت زندگی کنم. بدون استرس درس. بدون دغدغه دوری. یه شغل راحت و خوب داشته باشم. هر صبح برم سرکار. به فکر خونه و مهمونی دادن و گل و گیاه
00012
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:27
ﻛﺴﻲ ﭼﻪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪﻛﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮﻫﺎﻱ ﺟﺪﺍﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺘﻪﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ... - ﺍﺯﺩﻣﻴﺮ ﺍﺻﺎﻑ
00014
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:27
برای کشتن یک زننیازی نیستفریاد بزنی , ترکش کنی , رویاهایش را بدزدییا به او خیانت کنیبرای کشتن یک زن کافی ستوقتی برای تو پیرهن گل گلی اش را می پوشدفراموش کنی بگویی :چه زیبا شده ای آنگاه تکه ای از زیبایی زن می افتدو کمی از قلبش می ریزدو اگر فقط چندبار دیگربه همین راحتی از نگاه تو بیفتدتمام او می شکندو...
00016
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:26
کاش بلاگفا نصف نوشته هامو بهم برمیگردوند،خاطرات قشنگ روزای اول اشناییمون خیلی حیف شد همشون پاک شد،اووووم چقدر سر دو راهی موندن سخته،کاش یکی بهم مسیر درستو نشون میداد،یعنی من و مصی به درد هم میخوریم؟! نکنه انتخابم اشتباه باشه،نکنه زندگیم خراب بشه، وااااای خدا چقدر سخته!چرا همه چیو راحت نذاشتی واسمون ...
00018
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:26
u200fهر فردی بهترین هم که باشد، اگر زمانی که باید باشد ، نباشد ... u200fهمان بهتر که نباشد .. u200fu200f#لوئیس_بونوئل
00019
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:26
حسرت! یعنی تـــــــــــــو کهـ در عین بودنتــــــــ داشتنتـ را ارزو میکنمـ.
00020
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:26
چقدر از آرزوهایم دوری کسی که در رویا عاشقش بودم با تو خیلی فرق داشت حتی از او هم دور بود چقدر شب هایی که میخواستم با این شبها فرق داشت ستاره هایی که باید بدرخشند حسی که باید مبادله شود و بغضی که هرگز نترکد آرزوهایم را دوست داشتم و حالا در واقعیت چیزی را دوس دارم که مثل آنها نیست دردی را دوس دارم که ...
شروعی دوباره
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:26
خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا، اخه حرفی نداشتم!ولی امروز.... این چند ماه ک از سال 95گذشت شاید یکنواخت ترین روزای عمرم بود، دکتری قبول نشدم باز، مقاله هام هنوووووز چاپ نشده، کارپیدا نکردم هنوز!و کلی هنوز دیگه.... اما امروز صبح شاید شروع مرحله جدیدی از زندگیم باشه، امروز مامان مصی زنگ زد به مامانم و ...