این چند ماه ک از سال 95گذشت شاید یکنواخت ترین روزای عمرم بود، دکتری قبول نشدم باز، مقاله هام هنوووووز چاپ نشده، کارپیدا نکردم هنوز!و کلی هنوز دیگه....
اما امروز صبح شاید شروع مرحله جدیدی از زندگیم باشه، امروز مامان مصی زنگ زد به مامانم و برای فردا قرار گذاشت ک بیاد خونه دیدن ما
نمیدونم اخرش چی میشه ولی میخوام تلاشمو بکنم ک بعدها نگم کاااش از عشقم راحت نمیگذشتم.
خوشبختانه تو خونه ما همه موافقن، حتی بابام، خیلی راحت گفت مهم خودشونن ک همدیگرو بشناسن، خیلی روشنفکرانه برخورد کرد خداروشکر، حتی گفت الان دوره و زمانه عوض شده خودشون مهم هستن نه ما، خیالم راحت شد، فقط میمونه خانواده میصم ک اونا هم فکر نکنم مخالفت کنن اخه دختر از من بهتر کجا میتونن پیدا کنن :دی
بازم مثل همیشه میگم انشالله هرچی خیر و صلاح مون هست پیش بیاد
روز نوشته ها...ما را در سایت روز نوشته ها دنبال میکنید
برچسب: شروعی دوباره,شروعی دوباره به انگلیسی,شروعی دوباره برای زندگی,شروعي دوباره,شروعی دوباره شعر,شروعی دوباره برای کنکور,شروعی دوباره با نگرشی جدید,شروعی دوباره با نگرش جدید,شروعی دوباره رهرو,شروعی دوباره در زندگی, نویسنده: بازدید: 95