۹۸/۱/۲۱

خرید بک لینک
سال جدید شروع شده و من هنوز دارم میام تهران و از میصمم دورم، هرچی بیشتر از زندگیمون میگذره بیشتر دوستش دارم دلم براش بیشتر تنگ میشه، امروز دلم خیلی گرفته بود اینقدر که تصمیم گرفتم انصراف بدم و برم خونه بشینم ولی میگم برم خونه و مثل یک ادم بی سواد بچه داری کنم فقط اونم تو خونه مادر و پدرشوهر و زیر نظر اونا، من نه اون زندگی رو میخوام نه این، ولی بین بد و بدتر باید بد رو انتخاب کنم و همینجا بمونم شاید امیدی باشه واسه کار پیدا کردن بعد از این که درسم تموم بشه، میصم مغازه شو باز کرده و صبح تا شب مغازه ست برگشتن من به خونه فایده ایی نداره ولی باید با استادم صحبت کنم بذاره بیشتر برم خونه، ماهی یک بار برم لااقل، یک سال از تصویب پروپوزالم گذشته ولی من هنوز هیچ کاری از پایان نامه رو انجام ندادم اینجوری پیش بره دکتری ۵ ساله میشه.هم از زندگی عقبم هم از درس، تو این خونه هم همیشه تنهام، فروه و مرجان باهم دعوا کردن و این وسط من تنها شدم، مرجان که همش میره خونه خودش یا داداشش، کاش نزدیک بودم حداقل منم میرفتم به خونه م سر میزدم، کاش پولدار بودیم میشد با پرواز برم ماهی یک بار، خداجون کمک کن واقعا دیگه کشش ندارم، دارم جوونی و وقت و زندگی مو میذارم برای این درس خوندن خدایا کمک کن نتیجه بگیرم ابروم میره اگه اخرش وار پیدا نشه، بهم رحم کن خدا

روز نوشته ها...

ما را در سایت روز نوشته ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: يکشنبه 25 فروردين 1398 ساعت: 20:28

صفحه بندی