چهارشنبه یعنی دو روز قبل، میصم و مامان و باباش رسما اومدن خونه ما و حرفای نهایی خواستگاری رو زدن،از قبل من و میصم قرار گذاشته بودیم واسه مهریه، واسه این نگران نبودیم، ولی خب بهرحال دیدار اول خانواده ها بود و استرس بالا بود،میصم از روز قبل کت و شلوار طوسی و بلوز سفیدشو آماده کرده بود و منم یه بلوز گلبهی گرفته بودم. لحظه به لحظه باهم حرف میزدیم و از کارایی ک باید انجام بدیم میگفتیم، حامد هم اومده بود خونه و همه منتظر بودیم. تا این ک اومدن و وارد خونه ما شدن،من تو اتاق بودم و صدای حرف زدنشونو میشنیدم. بعد از بحثای معمولی اشنایی های اولیه مامان میصم گفت ک منم برم تو هال و بعدش بحث های اصلی شروع شد. مهریه مو طبق قرار قبلی اندازه ی عروس بزرگشون گذاشتیم، 114تا سکه و سفر حج. روز بعد هم با مامان خودم و مامان میصم رفتیم انگشتر و چادر خریدیم. امروز جمعه ست و صبح مامان میصم اومد چادر اندازه گرفت. احتمالا روز یکشنبه خواستگاری رسمی باشه و همه فامیل در جریان قرار بگیرن.

تو دلم هزار جور حس مختلف هست و حسی ک کمتر از بقیه ست شادی هست! نگران اینم ک فردا ک میریم آزمایشگاه مشکلی برامون پیش نیاد، نگران اینم ک تا لحظه اخر همه چی به خوبی تموم شه، نگرانم ک انتخابم اشتباه بوده باشه، نکنه میصم یه آدم مستقل نباشه و همیشه وابسته خانواده ش باشه، چرا اینقدر مادر و پدرش براش مهم هستن،  دیشب حتی به پوشش منم گیر داد چون مادر و پدرش حساسن! خیلی میترسم از این قضیه ک قرار باشه تا اخر تحت تسلط باباش باشیم و نظر اون براش مهم باشه و دخالت کنن تو زندگیمون. 

از مدل انگشترم خوشم نمیاد، خخخ، میخوام فردا برم عوض کنم با میصم،البته اگه مامان ها بزارن.

خدایا کمکم کن راهمو درست انتخاب کرده باشم و تو این راه تنهام نذار