بعد از چند سال دوباره اومدم اینجا، واقعا دفترخاطراتم هست، حالا دوتا بچه دارم یک دختر دو ماهه هم دارم، هنوووز دفاع نکردم، مقاله هامو نوشتم داره ویرایش میشه ولی استادم خیلی اذیت میکنه و گیر میده، دیگه بیشتر از این اگر بگذره اجازه ی دفاع نمیدن. خوبه حداقل آموزش و پرورش قبول شدم و حقوق ناچیزی دارم ولی بیمه واسم رد میشه، تو سن ۳۷ سالگی خیلی بده که هنوز درحال تلاش برای رسیدن با یک شغل خوب هستم، چقدر شرایط اقتصادی کشور داغون شده، همه چیز گرون شده تورم وحشتناکه، میصم خیلی داره تلاش میکنه زندگیمون رو متعادل نگه داره، هنوزم واسه احساسات و علایق من ارزشی قائل نیست، هنوزم واسم کادو نمیگیره، دارممیرم پیش مشاور که بتونم یکم خودمو آروم کنم، حس افسردگی دارم ولی ظاهر زندگیم عالیه، خداروشکر ، میتونست خیلی بدتر باشه! میصم درکل خوبه ولی بلد نیست، ۹ ساله ازدواج کردیم هنوز دارممیگم بهش روز زن شده واسم جشن بگیر و دریغ از یک شاخه گل... از اون طرف هیچکم و کسری واسه پول دادن و حساب و کتاب نداره هرجی بخوام خودم واسه خودممیگیرم فقط دلم توجه میخواد که میگه چون سرم گرم کار هست نمیتونم زیاد واستون وقت بذارم.
